|
|
|
|
|
در بانک چون واقعیتهای جامعه بالاخص مسائل اقتصادی مردم بیشتر نمایان میباشد لذا یکی از همکاران عزیزم (آقای حسین زاده )که دارای تجارب ذیقیمتی میباشد ضرب المثلی را بیان داشته که قابل تامل میاشد و آن اینکه :
هر که بامش بیش وامش بیشتر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب را برای رفع خستگی و استفاده دوستان گذاشتم امید که مورد پسند واقع شود ...
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد . و اما پاسخ آقاى جك : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
همكاران عزيز در شعب مطلب زير را بخوانند تا هي نگن چرا آقايان در سرپرستي بيكارند!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
نوجوون ها هم براي خودشون عالمي دارن هاااا...امروز يه نوجوون حدود 15 الي 16 ساله چكي رو آورد نقد كنه..معلوم بود اولين بارشه .بعد از اينكه چكش رو پاس كردم و پولش رو دادم ،چند دقيقه اي ايستاده بود و نمي رفت...پرسيدم :كار ديگه اي داري؟؟؟ گفت:چكم؟؟!! چرا چكم رو پس نمي دي؟؟؟؟؟!!!!!! تا اين حرف رو زد، صداي خنده مشتري هاي جلوي باجه بلندشد...بنده خدا سرش رو زير انداخت و با خجالت بيرون رفت... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
![]() نکته آموزشی این مطلب: از هر کسی قبض آب و برق و گازو......دریافت کردید،کارت شناسایی هم بگیرید که معلوم بشه قبض مال خودشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ------------------------------------------------ یه روز بعد ازاتمام کار در شعبه یه نفر داشت محکم در شعبه را می زد...از پشت در پرسیدیم چکار داری؟؟؟ گفت:این قبض گاز من اشتباهی شد...این قبض مال من نیست ..چرا از من دریافت کردید؟؟؟ گفتیم ما از کجا بدونینم قبض مال تو نیست ؟؟ طرف با عصبانیت گفت : این قبض را پسرم کوچکم از توی کوچه پیدا کرده و آورده روی طاقچه گذاشته ..من هم از همه جا بی خبر فکر کردم قبض خودمونه ...آوردم بانک و پرداخت کردم !!!!!... آخه چرا شما وقتی قبض می گیرید از طرف کارت شناسایی نمی گیرید که مشخص بشه این قبض مال خودشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ..قبل از تعریف این خاطره سیستم تلفن بانک را برای دوستانی که با آن آشنا
نیستند تعریف می کنم...تلفن بانک سیستمی کامپیوتری و گویا است که اطلاعات
حساب شما را مانند موجودی و دیگر موارد را به شما اعلام می کند..مثلا وقتی با
تلفنبانک ملی تماس می گیرید صدای ضبط شده ای به شما می گوید :با سلام .به
سیستم تلفنبانک ملی خوش آمدید..برای حساب جاری عدد۱..کوتاه مدت عدد ۲
......فشار دهید..والی آخر..
و حالا خاطره اینجانب:
این هم یه خاطره در باره تلفن بانک به صورت مختصر و مفید....
تابستان امسال ..بانک...
------------
مشتری:الوووو؟؟؟
من:بفرمائید..
مشتری: سلام ..حال شما خوبه؟؟
من:سلام..ممنونم..
مشتری:معذرت می خوام ...تلفن بانک؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
يكي از بچه هاي شعب دور افتاده تعريف ميكرد يه روز يه آقاي با خر آخرين سيستمش
اومد در بانك و خرشو پارك كردو اومد توبانك يه چك اورد پشت باجه و گفت پول بده من بعد از چك كردن موجودي ديدم موجودي نداره بنابر اين گفتم توحساب پول نداره بنده خدا تا اينو شنيد خيلي عصباني گفت اخه شما كه پول نداري بيخود ميكني بانك ميزني!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
یه بار یه اقای مسنی برگه دفترچه اش رو کندم و گفتم:امضا کن و به صندوق بده...بعد از ده دقیقه دیدم طرف ایستاده و همینطور به من نگاه میکنه.. بهش گفتم :چی شد برگه را به صندوق دادی ؟ گفت :آره.. گفتم پس چرا وایسادی؟کار دیگه ای داری؟.. گفتش :آره پولم رو می خوام.. بهش گفتم :مگه از صندوق پولت را نگرفتی؟برگه رو به کی دادی؟ دیدم طرف به صندوق صدقه اشاره می کنه!!!نگو برگه دفترچه رو تا کرده انداخته توی صندوق صدقه!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
سیزده سال پیش، که بیست و سه ساله بودم، تازه لیسانس خودم را از دانشگاه ماساچوست گرفته بودم و مشغول کار در یک بانک کوچک محلّی برای مدت شش سال بودم که چهارسالش هم مربوط به دوره دانشکدهام بود. وقتی فارغالتحصیل شدم سمت معاونت مدیر بانک بمن محول شد. یک روز پنجشنبه معمولی، 22 جولای، بود و رئیس بانک در تعطیلات آخر هفته بسر میبرد. آنروز، مسئولیت شعبه بانک را بعهده داشتم و پشت پیشخوان، با تحویلدار مشغول ترازکردن حسابهای مربوط به ماشین اِتیام بودیم که یکباره زندگی من عوض شد. صدای باز شدن درِ جلو را شنیدم. آن یک ورودیِ شیشهای داخل راهرو بود که بعد از دولنگه درِ دیگر قرار داشت. وقتی درِ های اوّل بازمیشدند صدای کوچکی از درهای داخلی، که بعلت کشش ملایم هوا بهم میخوردند، بلند میشد. من سرم را بلند کردم و دیدم که جوانکی با کلاه بیسبال، عینک آفتابی و یک بادگیر، وسط راهرو ایستاده است. او که به شیوهی هفتتیرکشهای غرب وحشی فریاد میزد و اسلحهاش را، که یک هفتتیر بود تکان میداد، به سرعت خودش را پشت پیشخوان رساند. این یک روش معمولی بانکزنی نبود که یکنفر مظنون، یادداشتی را بطرف تحویلداربیتوجّهی که آنطرفِ پیشخوان نشسته بلغزاند...که معمولاًما با آن آشنائی داشتیم. پسرک بطرف تحویلدار خیز برداشت، (ما یک بانک کوچک بودیم با پیشخوان ساده که فاقد شیشه جداکننده بود،) و در کنار ما پشت پیشخوان قرار گرفت. پولها مقابل ما آشکارا در معرض دید قرار گرفته بودند. ما حتّا کشوی که پولهارا توی آن بگذاریم نداشتیم و تنها یک کامپیوتر روی میز بین من و تحویلدار قرار داشت و من میترسیدم که پسرک به آن صدمه بزند. چیزی که بخاطرم رسید این بود که کشو ماشین اِتیام را باز کنم تا پسرک بتواند پولهای داخل آنرا هم براحتی بردارد. خیلی زود من آموزشهای مربوط به عکسالعمل در این مواقع را بیاد آوردم که میگفت دستورات را همانطور که میشنوی اجرا کن نه بیشتر ونه کمتر. این اتفاقات در زمانی کمتر از پنج دقیقه واقع شد و جوانک با مبلغی حدود پنجاه هزار دلار بانک را ترک کرد. سه هفته بعد، من مشغول غذا خوردن بودم. وقتی ناهارم تمام شد و برگشتم سرِکار، دیدم که تعدادی ماشین پلیس، توی زمین جلو بانک که دستههائی از مشتریان هم آنجا ایستاده بودند و غذا صرف میکردند جمع شدهاند. بنظر میرسید که دوباره بانک ما مورد سرقت قرار گرفتهاست. خوشحال شدم که درآن لحظه در بانک نبودهام درعین حال قلبم بخاطر آنها که بودند به شدت میزد. دزدی با همان کیفیت انجام شده بود؛ داد کشیدنهای وقیحانه، اسلحه تکان دادن و پریدن پشت پیشخوان و بردن مقدار زیادی پول و فرار... بعدازآن ما براساس دستورات پلیس تغییراتی دادیم، ازجمله اینکه محافظ یا دزدگیر شیشهای ضد گلوله کار گذاشته شد. دوباره اتفاق افتاد که رئیس به مرخصی رفت. من در جهت نادرستی، نه پشت جداکننده شیشهای، قرار داشتم که آن لحظهی غیر قابل توجیه دوباره اتفاق افتاد. بعد از شنیدن صدای باز شدن درِ جلو سرم را بلند کردم و سارق را دیدم. همان سارق که در جولای گذشته آمده و پولهارا به سرقت برده بود. همان جوانک با کلاه ملوانی و یک پوشش کلاهدار. دوباره دزدید ولی این بار پول کمتری بهمراه برد، فقط چند هزار دلار. امّا من هیچگاه آن آدم قبلی نخواهم بود. برای سالها، ترس از آن اتّفاقات به یکنوع شوخی خانوادگی تبدیل شده است. هنوزهم اگر بتوانم از رفتن به بانکها خودداری میکنم. حالا یک استفاده کننده مشتاق ماشینهای اِتیام هستم. کمتر اتفاق میافتد که سری به یک شعبه بانک بزنم، بیشتر ترجیح میدهم که از شعبههای بانک داخل فروشگاههای بزرگ استفاده کنم. آنها به نسبت، امنتر بنظر میرسند. با این اوضاع، نمیدانم چرا جذب این نمایش تلویزیونی شدهام. وقتی به تماشای آن مینشینم، نوعی سرگرمی بنظرم نمیرسد. بااینهمه، من آنرا تماشا میکنم، گوئی دلیل خاصی دارد، هنوز نمیتوانم انگشت روی علّت خاصی بگذارم...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط همکار بانکی
|
|
||